![]() |
![]() |
|
|
.
. ماوراء افق هایی که جوانی می زیستیم ... .
. به موازات جاده های بی انتهای ابدیت .
. چمن سبزتر بود .
. بلندای آرزوها تا ابدیت متوقف ات خواهند کرد Lazy Adaption Of High Hopes . Pink Floyd |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 0:3 توسط I.M |
|
![]() . . بی عدالتی های سرنوشت ؛ دردهای عشق و نفرت ؛ خاطرات بیمار گونه روح ؛ تو را به زانو در می آورد ... . . یادش بخیر زمانی که جوان بودیم ... هنگامی که زندگی خیلی طولانی به نظر میرسید ... روزی پس از دیگری همه اش را به آتش کشیدی ... . . تمام نفرتی که ما را تغذیه کرد ؛ تمام مالیخولیایی که بار کشیدیم ؛ تمام وحشتی که ایجاد کردی ؛ اینجاست تا تو را به زانو درآورد ؛ . . . زمانی که جوان بودیم ؛ هنگامی که زندگی خیلی طولانی به نظر می رسید ... و هر روز پس از دیگری ... همه را به آتش کشیدیم ... . . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 1:33 توسط I.M |
|
|
The fragments of connection died
Come on and twist that knife again . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 4:33 توسط I.M |
|
|
بالاخره تمام شد ... كابوس عشق منم به پرده آخررسيد ؛ وقتي كه از پله هاي دانشگاه پايين ميومدم خوب همه جا رو نگاه كردم به همه ي سوراخ هاي دانشگاه سرك كشيدم تا شايد براي آخرين بار ببينمت كه با دوست پسر جديدت وايستادي ؛ خيلي دلم مي خواد بدونم داري به اين يكي چي ميگي ... كه چه دختر شريفي هستي ؟! دلم مي خواست ببينمت و بهت بگم كه چقدر دوستت دارم ؛ كه هنوز هم بعد ازاينكه لاشي و آشغال بودنت رو به چشم ديدم و ميدونم دلت خيلي براي بغل يكي ديگه تنگ شده ولي هنوز هم وقتي شبها از كنار اون ساختمون دو طبقه ي آجري رد ميشم يه حال ديگه اي بهم دست ميده ... راستش ميدوني ، من از بچگي عاشق كابوس هام هستم ... مخصوصا اونايي كه وقتي از خواب مي پرم احساس مي كنم توي فاضلاب راه رفتم ... اين روزا بوي تعفني كه دائم به مغزم مي كوبه داره خفم ميكنه ؛ شايد چون اين روزا خيلي به تو فكر ميكنم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 2:28 توسط I.M |
|
|
. . .
اینجا ، در این غبار نیم گرم مرمرین ، رد پاهایی هست که مرا به وحشت می اندازد . هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد ، یا پژواک غمناک ناله را. می دانم که آنجا پنهان در میان سایه ها آن دیگری کمین کرده است که وظیفه اش به پایان رساندن انزوایی است که این دوزخ را می تند و می بافد ؛ خون مرا طلبیدن است و بر سفره ی مرگ من پروار شدن . ما یکدیگر را می جوییم . آه ؛ چه می شد اگر این آخرین روز تضادهای ما بود ! ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 13:38 توسط I.M |
|
|
. . .
Too Much True Love Remains Unspoken ... This Is The Biggest Fault In Your Heart ... . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 3:29 توسط I.M |
|
|
Hey you rotting in your alcoholic shell
. . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 3:21 توسط I.M |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 5:28 توسط I.M |
|
|
این مطلب از نادر ابراهیمی ؛ می خواستم به وبلاگ علا لینک بدم که این رو آورده بود ؛ با تصور اينكه تنبل تر از من هم پيدا مي شود که به لینک سر نزند ؛ خود مطلب رو آوردم : عشق یک عکس یادگاری نیست و یا یک مزاح شش ماهه یا یکساله نیست. واقعیت عشق در بقای آن است و حقیقت عشق در عمق آن. واین هر دو در اراده انسانی است که میخواهد رفعت زندگی را به زندگی باز گرداند. من دختران و پسران زیادی را می شناسم که تمام هدفشان از طرح مساله ی عشق، رسیدن است. عجب جنجالی به پا می کنند! عجب درگیر می شوند! اعتصاب غذا، تهدید به خودکشی، قرصهای خواب آور، گریه، سکوت، فریاد .... وسرانجام ، رسیدن. مشکل اما از همین لحظه آغاز می شود. وقتی هدف اینقدر نزدیک باشد – گرچه کمی هم دور به نظر میرسد – بعد از زمانی که برق آسا می گذرد دیگر نمی دانند چه بکنند. با اولین شستشوی پرده ها، لب◦ پَر شدن بشقابها، بوی کهنگی گرفتن جهیز ، می مانند معطل. قصد بی حرمتی به هم را که ندارند. بی حرمتی فرزند کهنگی است، فرزند تکرار. این را باید می دانستند که رسیدن پله ی اول مناره ایست که بر اوج آن اذان عاشقانه میگویند. برنامه ای [لازم است] برای بعد از وصل. برای تداوم بخشیدن به وصل. از وصل ممکن و آسان تن به وصل دشوار و خطیر روح. برنامه ای برای سدبندی قاهرانه در برابر خاطره شدن. برنامه ای برای ابد. برای آنسوی مرگ. برای بقای مطلق. برای بی زمانی عشق ... عشق قیام پایدار انسانهای مقتدر است در برابر ابتذال. با این وجود عشق یک کالای مصرف کردنی است نه پس انداز کردنی... " یک عاشقانهی آرام صص 86-87 |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 1:25 توسط I.M |
|
|
شگفتا ... وقتي بود نمي ديدم ، وقتي مي خواند نمي شنيدم ... وقتي ديدم كه نبود ؛ وقتي شنيدم كه نخواند ... چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد ؛ تو تشنه ي آتش باشي و نه تشنه ي آب ؛ و چشمه چو خشكيد ؛ از آن چشمه كه تو طالب آتش از آن بودي ؛ آتش خواست و آتش كوير را در خود تافت و از زمين آتش روئيد و از آسمان باريد ... و تو تشنه ي آب گردي و نه تشنه ي آتش ... و بعد ؛ عمري گداختن در حسرت نبودن كسي كه تا بود ؛
در حسرت نبودن تومي گداخت ... . . . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 1:8 توسط I.M |
|
|
بيا تنهايي ام را هم بگير از من ، تو اي دشمن كه اين با خود سفر كردن مرا آواره تر كرده ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 0:33 توسط I.M |
|
|
پلیس باید . . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 0:51 توسط I.M |
|
|
بنده همین جا اعلام می دارم که برادر Sepehr اولين وارد كننده ي Anathema به مخيله ي اين برادر مي باشد و كليه ي اظهارات ديگر پيگرد قانوني همچين هم ندارد ...( البته همون مسئله ي Natural Intelligence همچنان پا برجاست !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 0:22 توسط I.M |
|
احساس گناه مي كنم ؛ به خاطر تمام كارهايي كه كرده ام و تمام آنچه كه انجام نداده ام و بايد انجام بدم و انجام نميدم ؛ به خاطر بودنم ؛ به خاطر وجود داشتنم ؛ به خاطر رفتارم با خودم و ديگران ؛ به خاطر لحظه هايي كه مي كشم … استاد مي پرسد : Was Bist Du Von Beruf ?y
از خودم مي پرسم واقعا ً چه نقشي دارم ؟ … . . . كتابي كه اين روزها مي خونم ؛ تهوع سارتره ؛ هر خطي كه مي خونم ؛ خودم رو بيشتر بجاي آنتوان رو كانتن احساس مي كنم ؛ تهوع ؛ چه مرحله ي عزيزي ؛ پلي كه از اوج بيماري ذهن ؛ از عمق طوفان درون ؛ به بيرون زده ميشه ؛ شايد به تخليه شدن ؛ رسيدن به حداقل اطمينانيكه داري درونت رو از تمام دردها و لجن ها تخليه مي كني ؛ هدف سالم بودن نيست ؛ بر عكس ؛ هر وقت كه به احساس اوج سلامت مي رسم ؛ ميدونم كه دارم از درون مي پوسم ؛ دارم از خشم منفجر ميشم و تمام اين كثافتها رو هم با خودم مي برم ... بيشتر از هميشه به خودكشي فكر مي كنم ؛ و اين براي مني كه سالهاست شبهاي طولاني رو با اين اميد به صبح مي رسونم ؛ آرامش بخش ترين چيزه ... رهايي روح در اقيانوسي از كلمات منفصل و بي ربط ؛ جايي كه نيازي نيست براي زندگي كردنت به خودت هم جواب پس بدي ... و باقي موندن در اين حالت خلسه براي ابديت ؛ زماني كه احساس مي كني تمام مرزهايت مرده اند و افكارت تا انتها تنها متعلق به توست ؛ و مي دوني كه حتي اگر بخواهي هم هرگز به فريادهات بازتاب صدايي نمي رسد ؛ و باقي موندن براي ابد در اين روياي بي انتها . . . . . . . . . . Crawling in my skin . . . To find myself again . . . . چقدر ساده لوحانه است وقتي كه فكر كني با وجود ديگري توي زندگيت ؛ آرام تر خواهي بود ؛ غافل از اينكه شيرين ترين دردها رو هميشه ديگري به تو مي بخشه ... و تو فراموش مي كني ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 15:50 توسط I.M |
|
|
در گذشت پرشتاب لحظه هاي سرد ؛ چشمهاي وحشي تو در سكوت خويش ؛ گرد من ديوار مي سازد ؛ ميگريزم از تو در بيراهه هاي راه ؛ ميگريزم از تو تا در ساحلي متروك ؛ از فراز لحظه هاي گمشده در ابر تاريكي ؛ بنگرم رقص دوار انگيز طوفانهاي دريا را ؛ ديده مي دوزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو ؛ همچنان در ظلمت رازش ؛ گرد آن ديوار مي سازد ... . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 11:26 توسط I.M |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
|
RSS
|