تبليغاتX
Turning The Tide

.
.

ماوراء افق هایی که جوانی می زیستیم ...
در دنیای معجزات و جاذبه ها
رویاهای بی مرز استوار پرسه زدند
زمانی که ناقوس جدایی به گوش می رسید ...

.
.

به موازات جاده های بی انتهای ابدیت
باز هم یکدیگر را خواهند برید ؟
.
.
نوار ژنده ای که ردپاها را تعقیب کرد
برای ربودن رویاها زمان را هم پشت سر گذاشت

.
.

چمن سبزتر بود
زمانی که خورشید هم درخشان تر بنظر میرسید...
.

.
.

بلندای آرزوها تا ابدیت متوقف ات خواهند کرد
به هوس هایی که هنوز بی پاسخ اند


چشمهای خسته ما هنوز افق را می نگرند
به اندیشه اینکه بارها در انتهای این جاده بوده ایم...


Lazy Adaption Of High Hopes . Pink Floyd

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 0:3  توسط I.M | 

.
.
بی عدالتی های سرنوشت ؛

دردهای عشق و نفرت ؛
خاطرات بیمار گونه روح ؛
تو را به زانو در می آورد ...
.
.
یادش بخیر زمانی که جوان بودیم ...
هنگامی که زندگی خیلی طولانی به نظر میرسید ...


 روزی پس از دیگری
همه اش را به آتش کشیدی ...
.
.
تمام نفرتی که ما را تغذیه کرد ؛
تمام مالیخولیایی که بار کشیدیم ؛
تمام وحشتی که ایجاد کردی ؛
اینجاست تا تو را به زانو درآورد ؛
.
.
.
زمانی که جوان بودیم ؛
هنگامی که زندگی خیلی طولانی به نظر می رسید ...

و هر روز پس از دیگری ...
همه را به آتش کشیدیم ...
.
.
.
.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 1:33  توسط I.M | 

The fragments of connection died
Some things just won't fade with time
Hide behind a transparent eye
...You can't see me but I can you
Betray withouta moment's thought
Regret nothing but getting caught
Your time has come and here I stand
...Why should I hold out my hand to you


I could never turn to you
Silenced by that look in your eye
Feel I'm slipping back again

Black cold night I toss and turn I'm sinking, feel so ...drained
Shroud me, blind me sick, week, empty, drag me ...into pain
I tried so hard, don't drown me, bound to me, self indulgently...crazed
؟Black as coal, my sunken soul, will it ever be ...saved 

Come on and twist that knife again
Well I'd like to see you fucking try
Never going back again

An answer won't come from me
Confront your own worst enemy
What does your mirror see
?Is it time to face up to me
.

.

.


 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 4:33  توسط I.M | 

بالاخره تمام شد ... كابوس عشق منم به پرده آخررسيد ؛ وقتي كه از پله هاي دانشگاه پايين ميومدم خوب همه جا رو نگاه كردم به همه ي سوراخ هاي دانشگاه سرك كشيدم تا شايد براي آخرين بار ببينمت كه با دوست پسر جديدت وايستادي ؛ خيلي دلم مي خواد بدونم داري به اين يكي چي ميگي ... كه چه دختر شريفي هستي ؟!

دلم مي خواست ببينمت و بهت بگم كه چقدر دوستت دارم ؛ كه هنوز هم بعد ازاينكه لاشي و آشغال بودنت رو به چشم ديدم و ميدونم دلت خيلي براي بغل يكي ديگه تنگ شده ولي هنوز هم وقتي شبها از كنار اون ساختمون دو طبقه ي آجري رد ميشم يه حال ديگه اي بهم دست ميده ...

راستش ميدوني ، من از بچگي عاشق كابوس هام هستم ... مخصوصا اونايي كه وقتي از خواب مي پرم احساس مي كنم توي فاضلاب راه رفتم ...

اين روزا بوي تعفني كه دائم به مغزم مي كوبه داره خفم ميكنه ؛ شايد چون اين روزا خيلي به تو فكر ميكنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 2:28  توسط I.M | 

.

.

.

 

اینجا ، در این غبار نیم گرم مرمرین ،

رد پاهایی هست که مرا به وحشت می اندازد .

هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد ،

یا پژواک غمناک ناله را.

می دانم که آنجا پنهان در میان سایه ها

آن دیگری کمین کرده است که وظیفه اش

به پایان رساندن انزوایی است که این دوزخ را می تند و می بافد ؛

خون مرا طلبیدن است و بر سفره ی مرگ من پروار شدن .

ما یکدیگر را می جوییم . آه ؛ چه می شد اگر

این آخرین روز تضادهای ما بود ! ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 13:38  توسط I.M | 

.

.

.

 

Too Much True Love Remains Unspoken ...

This Is The Biggest Fault In Your Heart ...

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 3:29  توسط I.M | 
 

The BitterSweet Taste Of Fade ...

Hey you rotting in your alcoholic shell
Banging on the walls of your intoxicated mind
Do you ever wonder why you were left alone
As your heart grew colder and finally turned to stone

Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Do you ever dream of escaping...
Don't you ever dream of escaping?

Pathetic oblivion
Forgotten hopes buried in your soul's lonely grave
Pathetic oblivion
Remember how you were before you locked your heart away

Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Do you ever dream of escaping...
Don't you ever dream of escaping?

 

.

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 3:21  توسط I.M | 
                   

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 5:28  توسط I.M | 
 

                          

این مطلب از نادر ابراهیمی ؛ می خواستم به وبلاگ علا لینک بدم که این رو آورده بود ؛ با تصور اينكه تنبل تر از من هم پيدا مي شود که به لینک سر نزند ؛ خود مطلب رو آوردم :

عشق یک عکس یادگاری نیست و یا یک مزاح شش ماهه یا یکساله نیست. واقعیت عشق در بقای آن است و حقیقت عشق در عمق آن. واین هر دو در اراده انسانی است که میخواهد رفعت زندگی را به زندگی باز گرداند. من دختران و پسران زیادی را می شناسم که تمام هدفشان از طرح مساله ی عشق، رسیدن است. عجب جنجالی به پا می کنند! عجب درگیر می شوند! اعتصاب غذا، تهدید به خودکشی، قرصهای خواب آور، گریه، سکوت، فریاد .... وسرانجام ، رسیدن. مشکل اما از همین لحظه آغاز می شود. وقتی هدف اینقدر نزدیک باشد – گرچه کمی هم دور به نظر میرسد – بعد از زمانی که برق آسا می گذرد دیگر نمی دانند چه بکنند. با اولین شستشوی پرده ها، لب◦ پَر شدن بشقابها، بوی کهنگی گرفتن جهیز ، می مانند معطل. قصد بی حرمتی به هم را که ندارند. بی حرمتی فرزند کهنگی است، فرزند تکرار. این را باید می دانستند که رسیدن پله ی اول مناره ایست که بر اوج آن اذان عاشقانه میگویند. برنامه ای [لازم است] برای بعد از وصل. برای تداوم بخشیدن به وصل. از وصل ممکن و آسان تن به وصل دشوار و خطیر روح. برنامه ای برای سدبندی قاهرانه در برابر خاطره شدن. برنامه ای برای ابد. برای آنسوی مرگ. برای بقای مطلق. برای بی زمانی عشق ... عشق قیام پایدار انسانهای مقتدر است در برابر ابتذال. با این وجود عشق یک کالای مصرف کردنی است نه پس انداز کردنی... "                                                           یک عاشقانهی آرام    صص 86-87 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 1:25  توسط I.M | 

 

 

شگفتا ...

 وقتي بود نمي ديدم ، وقتي مي خواند نمي شنيدم ...

وقتي ديدم كه نبود ؛ وقتي شنيدم كه نخواند ...

چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد ؛ تو تشنه ي آتش باشي و نه تشنه ي آب ؛ و چشمه چو خشكيد ؛ از آن چشمه  كه تو طالب آتش از آن بودي ؛ آتش خواست و آتش كوير را در خود تافت و از زمين آتش روئيد و از آسمان باريد ...

 و تو تشنه ي آب گردي و نه تشنه ي آتش ...

و بعد ؛

 عمري گداختن در حسرت نبودن كسي كه تا بود ؛

  در حسرت نبودن تومي گداخت ...

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 1:8  توسط I.M | 

Desert Rose 

 

بيا تنهايي ام را هم

بگير از من ، تو اي دشمن

كه اين با خود سفر كردن مرا آواره تر كرده ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 0:33  توسط I.M | 
 

پلیس باید حافظ  سعدی  عبد القاسم فردوسی جان مردم باشد ...

              ماما نوئل

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 0:51  توسط I.M | 
بنده همین جا اعلام می دارم که برادر Sepehr اولين وارد كننده ي Anathema به مخيله ي اين برادر      مي باشد و كليه ي اظهارات ديگر پيگرد قانوني همچين هم ندارد ...( البته همون مسئله ي          Natural Intelligence همچنان پا برجاست ! ) ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 0:22  توسط I.M | 
       Drown ...

احساس گناه مي كنم ؛ به خاطر تمام كارهايي كه كرده ام و تمام آنچه كه انجام نداده ام و بايد انجام بدم  و انجام نميدم ؛ به خاطر بودنم ؛ به خاطر وجود داشتنم ؛ به خاطر رفتارم با خودم و ديگران ؛ به خاطر لحظه هايي كه   مي كشم …

 

استاد مي پرسد :

Was  Bist Du Von Beruf ?y

 

از خودم مي پرسم واقعا ً چه نقشي دارم ؟

.

.

.

كتابي كه اين روزها مي خونم ؛ تهوع  سارتره ؛ هر خطي كه مي خونم ؛ خودم رو بيشتر بجاي آنتوان رو كانتن احساس مي كنم ؛ تهوع ؛ چه مرحله ي عزيزي ؛ پلي كه از اوج بيماري ذهن ؛ از عمق طوفان درون ؛ به بيرون زده  ميشه ؛ شايد به تخليه شدن ؛ رسيدن به حداقل اطمينانيكه داري درونت رو از تمام دردها و لجن ها تخليه    مي كني ؛ هدف سالم بودن نيست ؛ بر عكس ؛ هر وقت كه به احساس اوج سلامت مي رسم ؛ ميدونم كه دارم از درون مي پوسم ؛ دارم از خشم منفجر ميشم  و تمام اين كثافتها رو هم با خودم مي برم ... بيشتر از هميشه به خودكشي فكر مي كنم ؛  و اين براي مني كه سالهاست شبهاي طولاني رو با اين اميد به صبح مي رسونم ؛ آرامش

بخش ترين چيزه ...

رهايي روح در اقيانوسي از كلمات منفصل و بي ربط ؛ جايي كه نيازي نيست براي زندگي كردنت به خودت هم جواب پس بدي ... و باقي موندن در اين حالت خلسه براي ابديت ؛ زماني كه احساس مي كني تمام مرزهايت    مرده اند و افكارت  تا انتها تنها متعلق به توست ؛ و مي دوني كه حتي اگر بخواهي هم هرگز به فريادهات بازتاب صدايي نمي رسد ؛ و باقي موندن براي ابد در اين روياي بي انتها . .  .   .    .     .      .       .        .         .

 

Crawling in my skin
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
Confusing what is real

 

.

.

.

To find myself again
My walls are closing in
(without a sense of confidence and I'm convinced that there's just too much pressure to take)
I've felt this way before
So insecure

.

.

.

.

 

چقدر ساده لوحانه است وقتي كه فكر كني با وجود ديگري توي زندگيت ؛ آرام تر خواهي بود ؛ غافل از اينكه شيرين ترين دردها رو هميشه ديگري به تو مي بخشه ... و تو فراموش مي كني  ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 15:50  توسط I.M | 
                                                                  No Man's Land

در گذشت پرشتاب لحظه هاي سرد ؛

چشمهاي وحشي تو در سكوت خويش ؛

گرد من ديوار مي سازد ؛

ميگريزم از تو در بيراهه هاي راه ؛

 

 

ميگريزم از تو تا در ساحلي متروك ؛

از فراز لحظه هاي گمشده در ابر تاريكي ؛

بنگرم رقص دوار انگيز طوفانهاي دريا را ؛

 

 

ديده مي دوزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو ؛

همچنان در ظلمت رازش ؛

گرد آن ديوار مي سازد ...

.

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 11:26  توسط I.M |